تبليغاتX
زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد
در یک مسیر قدم می گذارم..... مسیری که با هم قدم گذاشته بودیم.... و قدم های رقص وارمان را با هم هماهنگ کرده بودیم.. ولی باید باور می کردم که هر همسفری باید جایی از مسیر پیاده شود.. چرا به همسفری دل بستم که می دانستم جایی از مسیر پیاده می شود و چرا چشمانم را به واقعیتی چنان آشکار بستم.. انگار روزها و ماهها در رویا گام برداشتم....... من نمی خواهم هنوز و نمی خواستم هیچ گاه به پایان فکر کنم... من دلبسته همین مسیر و جاده و این رویای دور از ذهن و این همسفرم............. این دور رقص تا کی ادامه خواهد داشت و من مست.. مست مست.. با قهقه های مستانه در گوشت فریاد می زنم یک بار دیگر و تو این زن مست را در دستانت به هر سویی می چرخانی و در انتهای مهمانی او جایزه شاد خود خواهد بود و این شب این رقص تا کی ادامه خواهد داشت؟ هیچ گاه به آن فکر نمی کنم..... دستانت را دور کمرم حلقه کن و می چرخیم و می چرخانی ام و موهایم در هوا خواهد چرخید و من امشب جایزه تو خواهم بود............. خنکای شب... لباس رقص........ دستان گرم تو و موسیقی ای که تا ابد ادامه خواهد داشت.......... در قلب من تا ابد........

* برای آخرین بار لب بر روی لبم بگذار که به زودی خورشید و سحر ملاقات خواهند کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 23:3  توسط تنها  | 

یک روز ابری شاید.... یک روز خالی از هر احساس برای همیشه با تو بدرود خواهم گفت.......... روزی خالی از هر خاطره ای........ روزی برای همیشه! و آن روز.. اشک ها امانم را گرچه خواهند برید..... با سبکباری چمدان کوچکم را برای همیشه خواهم برد و آن روز سرد.......... شاید پشت سرم برف ببارد...... شاید رد قدم های خسته ام برای همیشه د ر آن کوچه غمگین یادگار بماند و آن شب تو حتما بی آغوش من سردت خواهد شد و من هم شاید.... در سرمایی بی پایان اولین شب آزادیم را جشن خواهم گرفت......... در شادی تنهایی تازه یافته ام ساعتها .... و روزها خواهم گریست........ با امیدی یا بی امیدی و به زندگی ای نگاه خواهم کرد که سراسر شادی نیست..... غم هم نیست.......... انگار در سرآغاز یک تحول ایستاده ام.............

من عاشق نیستم! و ماههاست که نبوده ام......... بیا تا برای آخرین بار لب بر لبت بگذارم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:41  توسط تنها  | 

اقیانوس آرام و بیصدا است و مرغانی آرام از روی آن عبور می کنند....... انگار این تصویر همیشه صامت بوده است.. هیچ صدایی نیست و هرگز انگار نبوده است........... تو هم نیستی.. انگار هیچ گاه نبوده ای و برای من حتی خاطره ای نمانده که هیچ گاه چیزی نبوده است و تو در ناکجایی در ذهن خسته ام جا خوش کرده ای که نمی یابمت حتی تا از ذهن خسته ام بیرون بیندازمت...... چیزی نمی خواهم... جایی نمی روم.... شادی ای نیست... غمی هم حتی و انگار این سکون تا بی نهایت ادامه دارد..... حتی خواهش های این تن خفته اند و این تصویر اینقدر بی صداست که انگار خیال بیدار شدن ندارند..... همه چیز خوب نیست... بد هم نیست........ 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:20  توسط تنها  | 

موسیقی خلسه آور من... بیا .......... به دیدارم بشتاب ... که سرا پا غرق تمنای توام....... که انگار پیش از این هرگز نبوده ام و تازه هست شده ام..... بیا و سراپایم را غرق بوسه هایت کن و بگذار دمی سرت را روی زانوانم و رها از هر دغدغه دمی بگذار برایت لالایی بگویم....... به زبانی که نمی دانی چیست و ....... بگذار دمی دور از هر واقعیت داشتنت را باور کنم .. که زندگی پیچیده در پیچیدگیهایی است که من و تو آن را زاده ایم....... محبوب خیالم بیا.. که مسخ تو ام و این روزها قلمرو تصرف شده ای ام که به حال خود رها شده........... بیا و غنایم ناچیزت را از این سرزمین ببر..... بیا و بر تن خسته ام دست بکش که تمامی اش را به تو ارزانی داشته ام و در این خلسه آلودگی ها با لبخندی به پیشواز گناه آلود ترین شب دنیا نشسته ام.

پ.ن: به تن مرده من ... تو می تونی جون بدی....... به رگهای خشک من قطره قطره خون بدی.

p.s: Lying in my bed again .... and cry cause you're not here

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:1  توسط تنها  | 

خنکای دم صبح است و پیشترها گفته بودم که عاشق پاییزم و یا اگر که نگفته بودم.. همیشه فکر می کردم که می دانی.... کمر شب شکسته و تاریک روشنای صبح است و من در آرامش دم صبح و خنکا ترسیده ام ... آرامش این شب می ترساندم... انگار تمام مردم شهر خفته اند و مرگ بر این شهر سایه انداخته و من می هراسم... چیزی مثل آرامش قبل از طوفان درونم را می کاود.... و این تن تنها را  بی تو از بستری سرد بیرون کشیده ام که با کلمات به تو جان دهم..... هر چند در من و عاشقانه هایم زنده ای. و این تویی که در دورها مرا می خوانی و انگار امیدی نیست.... حس رمنده ای در من می خرامد... و از زندگی ... از خودم و از همه دور می کند و من با خودم غریبه به من غریبه با خودم نگاه می کنم که این کلمات را با قلبی تبدار می نویسد و سایه های خاطراتت را مثل عزیزی در حال احتضار در آغوش می فشارم.. و ستاره ها به من نگاه می کنند و چه قدر در بین همه کسهایم تنهایم و بی کس... و با اشک هایم چه همه غریبه اند و تو حتی......

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:45  توسط تنها  | 

به گذشته بازگرداندی ام.. به سالهای نه چندان معصومانه نوجوانی.... و من در خلسه ات غوطه ورم.... و می خواهم ساعتها و ساعتها در رویای تو با چشمانی باز و لبخندی بر لبها غوطه ور باشم و لحظات نه چندان طولانی گناهمان را بارها و بارها مرور کنم...... و تو آن عشق ممنوعی که بر پوست تنم دست کشیدی و من در نشِه ی هوس های گاه و بی گاهت چشم بر هم می گذارم و تنم را هر آنچه که بیشترینم بود به تو می سپرم و سخاوتمندانه در لذت به یغما رفتنم به تماشا می نشینم و رها در بازوان مهربان و خواهشهای تن غرق می شوم... و گاهی در هراسم که مبادا لحظات بی انتهایم به افول نزدیک شوند.... و هر لحظه هر حرکت را می بلعم و باز در خلوت مرور می کنم... دوباره ها..... دوباره ها و دوباره ها......

_ می خواهمت به هر قیمتی!من هر چه را بخواهم به دست می آورم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:15  توسط تنها  | 

چیزی... حس غریبی در این دنیا گم شده.... حالا این منم و خطاهایم.... باز سنگین گناههایم.... این منم و ساعتهایی که به تو فکر نکردم و آیا باید این کار را می کردم... باید ها و نبایدهایم را خط زدی و من با لبخند نگاه کردم... و دیوانگی که دیر به سراغم آمد....... و وقتی آمد سیل جنون همه چیز را با خود برد و من می دانم که من بودم که همه چیز را از بین بردم و آیا تاسفی باقی مانده؟ .... این کوچه ... این دست نوشته ها و این لحظه ها بی تو چه بی معنایند.. انگار روی خطی ایستاده ام که با تو ویا بی تو به قعر می روم و من آگاهانه با لبخندی سقوط می کنم............
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:40  توسط تنها  | 

من اعتراض دارم. من به زن بودنم اعتراض دارم.  گاهی حس می کنم باید بروم.... می خواهم بروم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 19:35  توسط تنها  | 

وقتی خودخواه می شوی ذره ذره وجودم را زجر می دهی... وقتی برایت هیچ می شوم به یاد نفس کشیدنهای شادی ات می افتم که بینابینش سودایی به من چیزهایی می گویی. گاهی نمی توانم آن را با این تطبیق بدهم. وقتی بد می شوی باورم نمی شود همانی که آرام و بی گناه سر روی پایم می گذارد و من موهایش را نوازش می کنم. وقتی خودخواه می شوی انگار تمام قوانین را زیر پا می گذاری نمی شناسمت. تو دیگر توی من نیستی. ببین این منم با همان آغوش گشاده...

پ.ن: به خاطر تمام لحظات زجر کشیدنم نمی بخشمت.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:55  توسط تنها  | 

دیشب تن سردمو از بستری به بستر دیگر کشیدم به امید گرم شدن. نگفتی نه نگفتی دستان گرمت احاطه کننده حجم کدامین زیبا رویند و من تنها و سرد حجم آبی یخی ام را به انتظارت پرسه زنان بین کوجه های خالی از کوچه ای به کوچه ای می کشیدم. دیشب دستخوش تنهایی بی تو بدن تیره ام را به اولین رهگذر بی امید پاداشی سپردم. با یاد لبخند و نگاه روشنت یاد عشق آلوده مان را بیشتر آلودم. ... قطعه های قلب یخ زده ام می گریستند و در حرمان و سرما و یخ پیچیدم و لبخندت را به ساعت مچی ام بستم. لبخند مهربانت که مرا نمی خواست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 9:0  توسط تنها  | 

باز باران... باز تنهایی و من .. منی که در یک قفس تنهایی سرد بی تو بی همه نشسته ام و حتی دل این نیست که از پنجره به بیرون نگاه کنم. انگار قلب فشرده ام چکه چکه می چکد. به یاد تو ام با آن نگاه درخشان. آن چشمانی که مروارید مانند می درخشیدند و نه شبیه هیچ چیز نبودند و فقط چشمهای تو. هیچ کس برای هیچ چیز تلاشی نکرد. منظورم را می فهمی؟ و تو حتی بهتر از ان بودی که برای لمس دستانت تلاش کنم. مسخ شده ام.هنوز.. انگار آن نگاه اعماق وجودم را هنوز می کاود... می سوزاند.

پ.ن: سوال داشتی فکر کنم...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:43  توسط تنها  | 

می دانی عشق چیست؟ عشق آن لحظه ایست که مرا سخت و هوس آلود می فشاری. عشق آن لحظه ایست که در بین زمین و آسمان معلقم می سازی و من به چشمهایت دو به شک خیره می شوم و اشک هایم بی محابا می ریزد و تو می روی بی نگاهی حتی به پشت سر و صدای فریادت هنوز در گوشم می پیچد که کلافه می گوید گریه نکن. از گریه بیزارم. من ولی هنوز می گریم و از تو نه حتی سایه ی لغزنده ای. عشق اتاق خالی از هر چیز در یک صبح سرد آبان است که تازه سرد شده و باران می بارد و بوی باران از پنجره سرک می کشد و من اما هنوز گریه می کنم. در اتاق همه چیز آشفته... شمعها.. کتاب شعر.. ظرفهای غذا و چای.. لباسها همه به کنار ریخته و دستمالها همانها که کامل کننده اوج شادیمان بودند... هنوز سرد است. فضای خانه تاریک است و جا برای من بیش از حد بزرگ.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:50  توسط تنها  | 

نمی دونم چرا بعضی وقتها از گم کردن بعضیا دلم می گیره. یادمه توی دانشگاه یه پسری بود که اصلا هم به من مربوط نبود. ولی از راحتی اش خوشم می اومد. خاص بود ادم را یاد آمریکاییها می انداخت از اینهایی بود که در عین پررویی دوست داشتنی بود. راحت می تونستی خیلی چیزها رو بهش بگی. همیشه موهاشو از ته می زد یه کوله پشتی گنده روی کولش می انداخت و یک جور خاصی راه می رفت انگار دنیا اصلا براش مهم نیست. این آدمو گم کردم. و هیچ وقت شاید نبینمش ولی از فکر کردن بهش هنوز احساس آرامش بهم دست می ده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:59  توسط تنها  | 

تنها بودم با تنی سرد. نشسته بر مسیری بی انتها. زن بودم و سرد.

پ.ن: این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 1:29  توسط تنها  |